اقاکمیلاقاکمیل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

کمیل هدیه الهی

بدون عنوان

ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم.   ...
23 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . سلامتیه اون پسری که . . . ۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . . باباش گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . . ...
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

فرزند عزیزم !                                              آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من...
11 ارديبهشت 1393

کمیل خان

الهی مادرم را از آن کسانی قرار بده که آتش به آنها خواهد گفت: گذر کن، همانا نورِِ تو نور ِمرا خاموش کرد. بهشت به او خواهد گفت : وارد شو ،که همانا دل تنگ تو بودم قبل از آنکه حتی ببینمت ...
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

مادر وقتي در درونت بودم به شکمت لگد ميزدم و ميگفتي اي جانم مادر وقتي به بيرون امدم سينه ات را گاز گرفتم باز هم گفتي اي جانم مادر مرا ببخش بهشت هم براي محبت کردن هاي تو خيلي کم هست ...
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود ... بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست بزرگ شدیم ... به اندازه ای که  فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود... بزرگ شدیم ... و یافتیم که مشکلاتمان دیگر  با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود ... و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور  از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور  از پیچ و خم های زندگی ... بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،  بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند  و یا هم اکنون رفته اند ... خیلی بزرگ شدیم ....
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

کمیل جان پسر خوشگل مامان وبابا امسال اولین عیدی است که تو میهمان سفره هفت سین ما هستی البته نا گفته نماند که امسال به  دلیل سرما خوردگی مامانی نتونستیم یه هفت سین درست حسابی درست کنیم ولی ای از هیچی که بهتره تو بهترین عیدو برا ما به ارمغان اوردی خوشگل ترین ماهی شب عیدم زیبا ترین سبزه زندگیم شیرینترین سمنوی وجودم  و......... خلاصه اینکه بهترین هفت سین ...
6 ارديبهشت 1393

کمیل وآموخته هایش

فندق مامان امروز یاد گرفتی پاهاتو با دستت بگیری نمی دونم چرا این قدر اصرار داری پاهاتو ببری تو دهنت انگشتای دستتو میخوری بس نیست مامانی ...
6 ارديبهشت 1393