بدون عنوان
پسر عزیزم کمیل جان ورود به شش ماهگیت مبارک انشااله به امید روز های خوب وشاد پسرم امروز جمعه هست و من وبابایی هر دومون تعطیل هستیم و کنار تو عزیز امیدوارم روزهای خوبی با همدیگه داشته باشیم پسرم فردا قراره با هم بریم هلال احمر و واکسن بزنیم برا رفتن به مکه نمی دونی چقدر میترسم بازم مثل واکسن چهار ماهگیت تب بکنی ولی بازم با دکترت مشورت میکنیم وبعد مهمون کوچولوی خونه خدا خوش به حالت که پیش خدا اینقدر عزیزی
نویسنده :
مامان کمیل
17:10
بدون عنوان
..... تکیه گاهی که بهشت زیر پایش نیست ..... اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند وبا وجود همه مشکلات به تو لبخند بزند تا تو دلگرم شوی که اگر میدانستی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است پدرت را می پرستیدی &n...
نویسنده :
مامان کمیل
14:39
بدون عنوان
پسر خوشگل ماماني امروزبا همديگه رفتيم پيش دكترت تا ببينيم كه اين واكسني كه به حجاج ميزنن عوارض خاصي داره يا نه بعدش هم رفتيم هلال احمر وخوشبختانه گفتن برا كودكان زير دو سال لازم نيست نميدوني چقدر خوشحال شدم آخه خيلي ميترسيدم اذيت بشي يه كمي هم درد داشت خلاصه اينكه خيلي خوب شد
نویسنده :
مامان کمیل
12:08
بدون عنوان
ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم. ...
نویسنده :
مامان کمیل
23:08
کمیل در مرکز نگهداری سالمندان ومعلولین و تبریک روز پدر
بدون عنوان
( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . سلامتیه اون پسری که . . . ۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . . باباش گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . . ...
نویسنده :
مامان کمیل
16:50
بدون عنوان
فرزند عزیزم ! آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من...
نویسنده :
مامان کمیل
15:04
کمیل خان
الهی مادرم را از آن کسانی قرار بده که آتش به آنها خواهد گفت: گذر کن، همانا نورِِ تو نور ِمرا خاموش کرد. بهشت به او خواهد گفت : وارد شو ،که همانا دل تنگ تو بودم قبل از آنکه حتی ببینمت ...
نویسنده :
مامان کمیل
13:26








