اقاکمیلاقاکمیل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

کمیل هدیه الهی

بدون عنوان

مادر وقتي در درونت بودم به شکمت لگد ميزدم و ميگفتي اي جانم مادر وقتي به بيرون امدم سينه ات را گاز گرفتم باز هم گفتي اي جانم مادر مرا ببخش بهشت هم براي محبت کردن هاي تو خيلي کم هست ...
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود ... بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست بزرگ شدیم ... به اندازه ای که  فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود... بزرگ شدیم ... و یافتیم که مشکلاتمان دیگر  با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود ... و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور  از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور  از پیچ و خم های زندگی ... بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،  بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند  و یا هم اکنون رفته اند ... خیلی بزرگ شدیم ....
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

کمیل جان پسر خوشگل مامان وبابا امسال اولین عیدی است که تو میهمان سفره هفت سین ما هستی البته نا گفته نماند که امسال به  دلیل سرما خوردگی مامانی نتونستیم یه هفت سین درست حسابی درست کنیم ولی ای از هیچی که بهتره تو بهترین عیدو برا ما به ارمغان اوردی خوشگل ترین ماهی شب عیدم زیبا ترین سبزه زندگیم شیرینترین سمنوی وجودم  و......... خلاصه اینکه بهترین هفت سین ...
6 ارديبهشت 1393

کمیل وآموخته هایش

فندق مامان امروز یاد گرفتی پاهاتو با دستت بگیری نمی دونم چرا این قدر اصرار داری پاهاتو ببری تو دهنت انگشتای دستتو میخوری بس نیست مامانی ...
6 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

این روزها: چقدر شیرین وناز شدی پسرم هر روز که از خواب بیدار میشی لبخند ملیحی بر روی لبانت نقش بسته الهی قربون اون لبخندت وقتی من وبابایی اون لبخندتو میبینیم همه شب بیداریامون  گریه های شبونه  بی قراریات  همه وهمه از یادمون میره   پسر ناز مامان  خیلی فهمیده و باشعوره وقتی مامانی وبابایی میرن سر کار میمونه با عمه جون وعمه رو اصلا اذیت نمیکنه ناگفته نماند تا مارو میبینه شروع میکنه به شیطنت پسر خوشگلم اگه این مشکل شیر خوردنت هم حل بشه ما خوشبختترین خانواده دنیا میشیم      با وجود تو
6 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

پسملی مامان این روزها یه استرس خاصی همه وجود مامانو فرا گرفته آخه میدونی چیه ما قراره باهمدیگه بریم به سفر اونم چه سفری خونه خدا  سفر حج از یه طرف خیلی خوشحالم واز طرفی مضطرب نمی دونم میتونیم از عهدش بر بیایم یانه همش میترسم تو اونجا خدای ناکرده مریض بشی آخه میگن هوای اونجا خیلی گرمه کوچولو ترین مهمون خونه خدا ببین خدا چقدر دوست داره خدا جون ممنونم   به خاطر هدیه ای که به مادادی  به خاطر دعوتت به خاطر....... خودت کمکمون بکن پسرم امیدوارم که انجام دادن این مستحب راه رو برای انجام واجبات دینیت هموار بکنه   انشا الله ...
6 ارديبهشت 1393

کمیل خونه عمه با پسر عمه هاش

کمیل برات از پسر عمه هات بگم اون بزرگه که پاش شکسته رضا وکوچیکه محمد (فر) چقدر شیطونن خدا میدونه ولی ترو خیلی دوست دارن محمد همش میگه کمیل شبیه منه نمی دونم شاید هم راست میگه اینو باید از دوستای وبلاگیت پرسید خلاصه اینکه همه تورو خیلی دوست دارن ...
6 ارديبهشت 1393